دوازده ساعت پيش بود كه حبيبه هنگام خوردن كوكو سبزي بر سر ميز شام، لرزش كوتاه تلفن همراهش را در جيب شلواري كه به تن داشت احساس كرد. در آن ساعت از شب هر كس كاري با او داشت با خانه آنها تماس ميگرفت. هنوز دو هفته از خريدن اين تلفن همراه نگذشته بود و خيلي از دوستان او هم كه شمارهاش را داشتند، هنوز صاحب موبايل نشده بودند تا بتوانند براي او پيام كوتاه ارسال كنند. در دو هفته گذشته تنها چهار نفر براي او پيام كوتاه ارسال كرده بودند كه بيشترين پيام كوتاه ارسالي هم مربوط به «نفيسه» بود. نفيسه وكيل سي و سه سالهاي بود كه از شش ماه قبل به درخواست او پيگيري پرونده «تيرداد» پسر عمه حبيبه را برعهده گرفته و اميدوار بود بتواند به عنوان سومين وكيل اين پرونده، با تبرئه تيرداد امكان آزادي او از زندان را فراهم كند. حبيبه ميدانست خواندن پيام كوتاهي كه ممكن بود از طرف نفيسه ارسال شده باشد، ممكن است او را آنقدر هيجانزده كند تا پدر و مادرش كه همراه او بر سر ميز شام نشسته بودند، از مهمترين راز زندگي او باخبر شوند. به همين خاطر بعد از آنكه چهار لقمه ديگر هم در دهان گذاشت و مانند هميشه دو ليوان شربت هم بعد از غذا خورد، بشقاب خود را برداشت و بعد از گذاشتن آن در ظرفشويي، از مادرش تشكر كرد و به سمت راه پلهاي به راه افتاد كه طبقه همكف خانه را به بخش دوبلكس و جايي كه اتاق او در آن قرار داشت، ميرساند.
نیمه دوم آذر سال 1386 بیست و نهمین و آخرین قسمت از داستان دنباله دار ویرانی در مجله خانواده سبز منتشر شد و حالا کمتر از یک سال از آن زمان می گذرد. در این مدت دوستان زیادی با ارسال ایمیل و تماس تلفنی و یا در احوال پرسی های دوستانه سراغ متن کامل داستان ویرانی را می گرفتند و بعد می پرسیدند آیا باز هم داستانی خواهم نوشت یا خیر؟
قبلا در همین وبلاگ توضیح دادم که متن کامل داستان ویرانی که حدود 800 صفحه است، قرار است در قالب یک کتاب منتشر شود. این کتاب از اسفندماه سال 1386 برای دریافت مجوز در وزارت ارشاد است و نمی دانم به چه دلیل هنوز موفق به دریافت مجوز نشده است.
البته من در این مدت بیکار ننشستم و به چند سفر تحقیقی رفتم و با افراد مختلفی گفت و گو کردم و در نهایت از دل این سفرها و گفت و گوها داستان جدیدی خلق شد که از نیمه دوم آبان ماه سال 1387 ـ یعنی تا چند روز دیگر ـ می توانید آن را در مجله خانواده سبز مطالعه کنید.
نام این داستان « دختری از کویر» است. داستان از یک ظهر گرم تابستان در یکی از شهرهای جنوبی استان کرمان آغاز می شود. دختری به نام «حبیبه» منتظر آزادی پسر عمه خود «تیرداد» از زندان است. آنها از مدتی قبل با هم قول و قرار ازدواج گذاشته اند ولی تیرداد به دلیلی به زندان افتاده است. حالا قرار است تیرداد از زندان آزاد شود و....
البته این داستان در همان شهر باقی نمی ماند و بعد از مدتی کوتاه ماجرا وارد شهرهای دیگر می شود و شما با شخصیت ها و حوادث مختلفی آشنا می شوید. همه تلاشم را کرده ام تا این داستان بهتر از داستان ویرانی از آب دربیاید. امیدوارم شما اینبار هم با نظرهای خودتان راهنمایی ام کنید و به بهتر شدن این داستان کمک کنید. ضمنا به محض اینکه کتاب «کافه گاندی» مجوز چاپ بگیرد، خبر آن را در همین صفحه خواهید خواند.