اشاره:
در شمارههاي گذشته تا آنجا خوانديد كه بعد از رفتن يحيي حاذق به كشور امارات جهت ساخت يك نماهنگ، همسرش نوشتن داستاني درباره زندگي مشترك خود و يحيي را آغاز ميكند. داستان تا آنجا پيش رفت كه حرير از طرف خواهر كوچك خود هديه با يحيي تماس ميگيرد و بدون اشاره به هويت واقعي خود، به يحيي ميگويد كه از سوي دختري مامور است تا از او خواستگاري كند. يحيي مخاطب خود را نميشناسد. حرير خود را خانم ملاحت معرفي ميكند. مكالمه آنها تا صبح طول ميكشد و حالا ادامه ماجرا...
***
ساعت نه صبح خانم هاشمي وارد دفتر شد. هنوز هيچ يكي از تدوينگرها نيامده بودند اما عدم حضور يحيي براي خانم هاشمي سوال برانگيز بود. او تنها تدوينگري كه هميشه ساعت نه صبح در اتاقش حضور داشت. تابلوي وايت برد روي ديوار هم ساعت 10 را به عنوان زمان آغاز كار تدوين فيلم هنگامه مراديان نشان ميداد. خانم هاشمي ابتدا با تلفن همراه يحيي تماس گرفت. تلفن خاموش بود. بعد كه به خانه يحيي تلفن زد، ليلا گوشي تلفن داخل پذيرايي را پاسخ داد. وقتي ليلا به اتاق يحيي رسيد تا او را از خواب بيدار كند با صحنه عجيبي مواجه شد. گوشي تلفن اتاق يحيي كنار تخت افتاده بود و شارژ آن تمام شده بود. او يحيي را از خواب بيدار كرد و تلفن را در جاي خود قرار داد تا شارژ شود. يحيي از كم خوابي ديشب سردرد شديدي گرفته بود. تلفن را پاسخ داد و به خانم هاشمي گفت به سرعت راه ميافتد.
وقتي از دستشويي بيرون آمد هنوز چشمهايش پف داشت. شهربانو هنوز از سفر آبادان باز نگشته بود. يحيي در حال خوردن چاي بود كه ليلا گوشي تلفن را به دست او داد و گفت: يه خانمي با تو كار داره
يحيي استكان چاي را روي ميز گذاشت. ليلا از واكنش برادر خود تعجب كرد. وقتي گوشي را در دست گرفت همان حرف هميشگي را زد: بله
صدايي از آن سوي خط گفت: شو اخبارك؟ اين جوري ميخواي دوماد بشي؟
اين صداي همان زني بود كه شب گذشته خود را خانم ملاحت معرفي كرده بود كه اينبار هم مكالمه خود را به زبان عربي آغاز كرده بود. معني جملهاي كه يحيي به كار برده بود اين بود: چه خبر؟ يحيي نگاهي به خواهرش كرد و بيتوجه به او به سمت اتاق حركت كرد. حرير پرسيد: به پيشنهاد من براي ازدواج كردن با پارميدا فكر كردي؟
يحيي گفت: همين چند ساعت براي فكر كردن به اين پيشنهاد كافيه؟
حرير گفت: باز هم جمله ديشب رو تكرار كنم؟ عشق چيزيه كه در يك لحظه اتفاق ميافته و يك عمر ادامه پيدا ميكنه...
يحيي گفت: ولي من هنوز خودم رو در معرض اين اتفاق قرار ندادم
حرير گفت: من شما رو قرار ميدم
يحيي از حرير پرسيد: خب چرا ديگه سر كار نميريد؟
حرير گفت: اكثر محيطهاي كاري ما براي زنهاي زيبا جاي امني نيست
يحيي در حال پوشيدن لباسها و آماده شدن براي رفتن به سر كار به اين تلفن هم پاسخ ميداد. به خاطر عجله در حال خارج شدن از خانه داشت با گوشي سيار از خانه خارج ميشد كه ليلي صدايش زد. حرير از اين سر و صدا انگار متوجه مسالهاي غير عادي شده باشد، پرسيد: اونجا چه خبره؟
يحيي گفت: براي رفتن به سر كار هم بايد از شما اجازه بگيرم؟
او بعد از گفتن اين جمله تلفن را قطع كرد و گوشي را به دست ليلا داد.
***
يحيي تمام طول مسير خانه تا رسيدن به دفتر را به تلفن مشكوك شب گذشته فكر كرد. اين تماس تلفني براي او غافلگير كننده بود. يحيي در خانوادهاي بزرگ شده بود كه در آن حد و حدود شرعي حرمت زيادي داشت. بعد از رشد جسمي بچهها پدر با وامي كه از شركت نفت گرفت، خانهاي بزرگتر خريد تا اتاق دخترها و پسرها از هم جدا باشد. پدر و مادر هيچ گاه اتاق مشتركي در خانه نداشتند. در چنين خانوادهاي هيچ گاه چيزهايي مانند مزاحمت تلفني و پاسخ دادن به تلفنهاي مشكوك معمول نبود و اگر همزماني ابراز علاقه يحيي به هنگامه نبود؛ او هيچ گاه به اين تلفن پاسخ نميداد، همانطور كه به تماسهاي تلفني دختران و زنان ناشناس هم كه گاهي با خانه آنها تماس ميگرفتند تاكنون پاسخ نداده بود. اما بر خلاف روال خانه يوسف حاذق؛ در خانه يدالله ساعدي سهيلا حساسيت زيادي نسبت به نوع رفتار فرزندان خود نشان نداده بود. پاي دختران آنها در سن پانزه سالگي به آرايشگاه باز شده بود و ابرو برداشته بودند. پسران آنها هم در سن و سال جواني داشتن دوستان متعدد مونث را تجربه كرده بودند و سهيلا مادر آنها هم از اين مسائل مطلع بود و اين مساله را مايه افتخار خود ميدانست. حالا هريك از آنها هم در زندگي شيوه خاص خود را در پوشش و آرايش و رفتار اجتماعي داشتند و به همين دليل عجيب نبود كه دختران آنها بتوانند به شخصي تلفن بزنند و از او براي خود خواستگاري كنند.
زماني كه يحيي در تاكسي بود، حرير با خانه آنها تماس گرفت و خطاب به ليلي خود را دختري معرفي كرد كه منتظر آمدن يحيي است و ميخواهد زمان دقيق ملاقات خود با او در دفتر كار را تلفني با او هماهنگ كند. ليلا شماره يحيي را داد و حرير شماره: «9132200000» را در گوشي سامسونگ نقرهاي رنگ مدل (N620 ) خود ذخيره كرد.
وقتي يحيي به دفتر رسيد هنگامه به انتظار او نشسته بود. يحيي ميخواست از هنگامه بپرسد كه چرا رك و راست حرفش را به او نميزند؟ او خود را آماده مواجه با هنگامه ميكرد. اما هنگامه مانند هر روز عادي و بياعتنا در كنار او نشست و بعد از روشن شدن دستگاههاي تدوين كار را آغاز كرد. فيلم به جايي رسيده بود كه بچهها براي ساخت آدم برفي با هم بحث ميكردند. او پيشنهاد كرد يك تدوين موازي صورت گيرد و همزمان با فراهم كردن وسايل ساخت آدم برفي از سوي بچهها، كنجكاوي اهالي روستا هم براي كشف شباهت آدم برفي با خودشان نمايش داده شود.
ريتم فيلم كه هميشه مهمترين مساله در تدوين است؛ كم كم در حال شكل گرفتن بود. ساعت 12 مانند هر روز گشتاسب با سر و صداي فراوان وارد دفتر شد. او بعد از ورود به اتاقش يحيي را صدا كرد. وقتي يحيي وارد اتاق دوستش شد، گشتاسب از كيف چرمي قهوهاي رنگ خود كتابي جيبي را در آورد و به يحيي نشان داد. نام كتاب مجموعه داستانهاي كوتاه بود. گشتاسب كتاب را ورق زد. به داستاني به نام « آدم برفي» رسيد كه نوشته نويسندهاي لهستاني به نام « اسلاوو مير مروژك» بود. داستان اينگونه آغاز ميشد: « آن سال، زمستان، برف سنگيني باريد. بچههاي محل دور هم جمع شدند و يك آدم برفي درست كردند. ميدان محل خيلي بزرگ بود و همه روزه مردم زيادي در آن در رفت و آمد ميكردند». يحيي در كمتر از ده دقيقه داستان را خواند و احساس كرد كه دقيقا همان فيلمنامهاي است كه هنگامه مراديان نوشته و او در حال تدوين آن است. يحيي از دروغي كه هنگامه به او گفته بود ناراحت بود. احساس كرد ديگر نيازي نيست منتظر پاسخ خواستگاري هنگامه بماند.
****
ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود كه كار يحيي تمام شد. هنگامه زمان خروج از اتاق از يحيي پرسيد: شما تحصيلات دانشگاهيتون توي چه رشتهاي بوده؟
يحيي گفت: دونستن اين مساله چه كمكي به شما ميكنه؟
هنگامه كيفش را روي ميز گذاشت و گفت: مگه قرار نبود من به پيشنهاد شما فكر كنم؟
يحيي خميازهاي كشيد و گفت: من ديپلم دارم
نيم ساعت بعد از خروج هنگامه از دفتر تلفن همراه يحيي به صدا در آمد. در آن زمان هنوز امكان نمايش شمارههاي تماس بر روي تلفنهاي همراه فراهم نشده بود. يحيي وقتي در گوشي سامسونگ N100 خود را باز كرد و گفت: بله
صدايي زنانه از آن سوي خط به عربي گفت: مشل حال ولدي؟
معني اين جمله به عربي چنين بود: همه چيز مرتبه كودك من؟
يحيي از شنيدن صداي خانم ملاحت شوكه شد. خواست بپرسد كه شماره تلفن همراه او را از كجا آورده كه او گفت: ديگه تلفن من رو قطع نكن خب؟
بعد از اين مكالمه كوتاه حرير خود به اين مكالمه تلفني پايان داد. او در آن زمان در دفتر كار آيت بود. همان مردي كه قرار بود با او ازدواج كند. آيت از يك ساعت قبل در حال مذاكره با يكي از شركاي خود براي باز كردن يك حساب اعتباري ارزي بود. قرار بود يك محموله بزرگ تجهيزات پزشكي از كشور آلمان وارد شود و در مقابل آن پنج ميليون دلار پول پرداخت شود. البته اين تنها شكل ظاهري ماجرا بود و اساسا قرار نبود تجهيزاتي وارد شود. بلكه مهم پولي بود كه در اين مسير بايد از كشور خارج ميشد. به اين شيوه خارج كردن پول از كشور اصصلاحا « پولشويي» گفته ميشد كه آيت تخصص زيادي در آن داشت و حالا هم قرار بود پنج ميليون دلار پولي را كه شريك او به عنوان رشوه در يك معامله دريافت كرده بود را از كشور خارج كند. بعد از پايان جلسه حرير و آيت زمان صرف نهار را از دست داده بودند. آنها عصرانهاي مختصر را در هتل هما صرف كردند و پس از آن به گردش در خيابان گاندي و تماشاي ويترين طلافروشيها پرداختند. آيت معمولا زماني به خانه خود ميرفت كه نياز به عوض كردن لباس و يا خوابيدن داشت. بيشتر وقت در محل كارش سپري ميشد و اوقات فراغت او نيز با حرير ميگذشت. البته اين مسالهاي بود كه همسر آيت از آن اطلاع نداشت. عصر آن روز هم در آن گردش عصر گاهي، آيت علاوه بر تعريف كردن جوكهاي دست اول خود براي حرير، اطلاعات تازه خود درباره بورس را نيز به حرير داد. حرير تمامي پولي را كه از كار در دفتر برادرش پس از انداز كرده بود، با كمك آيت در بورس سرمايه گذاري كرده و اطلاعاتي كه از طريق آيت به دست ميآورد به او اين امكان را ميداد تا با خريد و فروش به موقع سهام ارزش پول خود را افزايش دهد. در مقابل اين لطف حرير هم براي او كارهايي انجام ميداد. آخرين بار حرير با همسر يكي از رقباي آيت تماس گرفت و با دادن اطلاعاتي درباره معشوقه آن مرد سبب شد كه همسر رقيب او، مهريه خود را در دادگاه به اجرا بگذارد و به اين ترتيب با به زندان افتادن آن مرد، يك رقيب مهم از سر راه آيت برداشته شد. اين مسالهاي نبود كه دوستان آيت بتوانند در مورد اين مرد كه ظاهري كاملا موجه و متين داشت بپذيرند.
آيت و حرير شام را در يكي از باغچههاي جاده چالوس صرف كردند و پس از آن زماني كه ساعت يازده نيمه شب حرير از اتوموبيل زانتياي آيت پياده شد، آيت به او خبر داد كه تا سه ماه آينده يكي از كارخانههاي معروف اتوموبيل سازي محصول تازهاي توليد خواهد كرد و اين بهترين زمان براي خريد سهام آن كارخانه است.
***
كيلومترها دورتر از منطقه عظيمه كرج، در خانه يحيي هنوز مادر از سفر بازنگشته بود. يحيي از ماجرايي كه از شب گذشته پيش آمده بود، به شدت گيج شده بود و به دنبال راه حل ميگشت. او به فكرش رسيد كه با دوستش رامتين مشورت كند. رامتين حدود شش ماه بود كه در كشور سوريه با گروهي از مهندسان راه سازي در حال ساخت جادهاي در اطراف دمشق بود. يحيي رايانه خود را روشن كرد و بعد با او چت كرد. اين ساعتي بود كه رامتين هم پاي رايانه خود بود. يحيي همه آنچه كه در اين چند روز اتفاق افتاده بود را براي رامتين نوشت. رامتين گفت كه احتمالا هنگامه خواسته او را آزمايش كند و به همين دليل از اين شيوه استفاده كرده است. او گفت از زماني كه بشر متوجه كاربردهاي تلفن شده. بعد هم به او گفت كه او هم اخيرا با دختري از اهالي دمشق آشنا شده و قرار است اين آشنايي به ازدواج ختم شود. رامين يك توصيه هم به يحيي داشت: با قاطعيت از دختر بخواه تا هرچه زودتر خودش رو نشون بده و بهش بگو اگي اين كار رو نكنه ديگه به تلفنهاش جواب نميدي. بعد هم به يحي توصيه كرد مواظب صحبت كردن خود باشد و جوري حرف نزد كه انگار به اين نوع مكالمههاي تلفني عادت دارد و براي او مسالهاي عادي است. البته نياز نبود يحيي براي نشان دادن اين مساله كه عادت به چنين تماسهايي ندارد تلاش زيادي كند. حرير از همان ابتدا اين مساله را فهميده بود. رامتين به او گفت بهتر است به خانم ملاحت بگويد چون احساس ميكند هر دو همديگر را ميشناسند به اين تماس پاسخ داده است.
در همين زمان ليلي به اتاق آمد و به يحيي گفت: دوستم مليكا كامپيوترش خراب شده ميخواست چند تا سوال بپرسه
يحيي از فضاي اينترنت خارج شد و به ليلا گفت شماره دوستش را بگيرد. البته قصد ليلا تنها ايجاد آشنايي ميان يحيي و دوستي بود كه قصد داشت او را به عنوان كانديدايي براي ازدواج به يحيي معرفي كند. اما اين تماس بيست دقيقهاي هيچ تاثيري بر يحيي باقي نگذاشت. او گوشي را كه گذاشت، از قفسه كتابها رمان « هيچ وقت نامزد نبوديم» را برداشت و دوباره شروع به مطالعه آن كرد. يحيي از شدت اضطراب حتي نتواست غذاي لازانيايي كه ليلا درست كرده بود را هم بخورد.
****
دل كندن از رمان جذابي كه يحيي خواندن آن را به تازگي آغاز كرده بود؛ كار سختي بود. هر صفحه از كتاب كه پيش ميرفت احساس ميكرد بيشتر درگير شخصيتها و حوادث داستان ميشود و به همين دليل دل كندن از آنها برايش سختتر ميشود. او هنگام خواندن كتاب جملات زيبا را بر روي كاغذي مينوشت تا بعدا از آن استفاده كند. در جايي از كتاب، جواني به نام نصرت كه عاشق ستاره شده بود خطاب به او نوشته بود: « چو هر نيمه شب سر برآرم ز خواب / تو را خوانم و ريزم از ديده آب»
ساعت يك بعد از نيمه شب از شدت بيخوابي دچار سردرد شده بود. ميخواست بخوابد. در همين زمان در خانه آقاي ساعدي، حرير خطاب به هديه گفت: امشب ديگه بهت جواب ميدم خواهر جون
هديه گفت: تو داري از طرف من از اون خواستگاري ميكني؟
حرير گفت: يعني تو بدت مياد؟
هديه حرفي نزد. حرير گفت: من كه شوهر آينده خودم رو پيدا كردم،
هديه گفت: يعني ميخواي با آيت عروسي كني؟
گفت: آره. اشكالي داره؟
گفت: سن بابا رو داره
حرير خنديد و گفت: اما بيشتر از بابا پول داره
هديه سكوت كرد. حرير گفت: اشكال نداره، بذار حالا يحيي رو تور كنيم، حالا نهايت تو نخواستي عروسي كني حميرا باهاش عروسي ميكنه. بالاخره اين خونه به يه دوماد احتياج داره
بعد تلفن را در دست گرفت و شماره خانه يحيي را گرفت. وقتي يحيي صداي زنگ تلفن را شنيد، از شدت هيجان ميتوانست صداي ضربان قلب او را بشنود. اين حس چيزي شبيه عاشق شدن بود و باعث شده بود آنروز اصلا غذا نخورد.
بعد كه تلفن زنگ زد دوباره قلبش به تپش افتاد. در صداي خانم ملاحت چه بود كه او را چنين زير و رو كرده بود؟ شايد هم اين تخيلات او بود كه با شنيدن اين صدا جان ميگرفت. به اين مساله فكر ميكرد كه زني كه هر روز كنار او چند ساعتي مينشيند تا به كارش عمق دهد از سوي اين زن اجير شده تا او را سبك و سنگين كند و اين حس اضطراب زيادي را در او به وجود ميآورد. زماني كه حرير زنگ زد، يحيي خسته بود و بعد از برداشتن گوشي گفت: بفرماييد
حرير گفت: مثل اينكه اشتباه گرفتم. اين صداي خسته نميتونه صداي يك مرد كامل باشه
يحيي پرسيد: شما خودتون هستيد خانم ملاحت؟
حرير گفت: نكنه منتظر بوديد خود پارميدا بهتون زنگ بزنه؟
يحيي گفت: توقع زياديه؟
حرير گفت: نه. ولي شايد بعدها توي زندگي مشترك توي سرش بزنيد كه اون آويزوون شما شد
يحيي گفت: پناه بر خدا! اگي من كسي رو به عنوان شريك زندگي خودم انتخاب كنم امكان نداره همچين حرفي بزنم
حرير گفت: واقعا؟
يحيي گفت: آره.
حرير گفت: از كجا باور كنم؟
گفت: به جان مادرم
اين عزيزترين چيزي بود كه يحيي در زندگي به آن قسم ميخورد. حرير گفت: خيلي ماماني هستي؟
يحيي گفت: نه ولي مادرم رو دوست دارم. خيلي براي من زحمت كشيده
يحيي گفت: پس به همين خاطره كه به زن احتياج نداريد
يحيي گفت: اينا چه ربطي به هم داره؟
حرير گفت: تجربه نشون داده مردايي كه بيش از حد به مادرشون وابسته هستن با همسرشون دچار مشكل ميشن. من هم الان با نامزدم اين مشكل رو دارم. آب ميخواد بخوره بايد از مادرش اجازه بگيره و بعد از مكثي كوتاه پرسيد: راستي شما درآمدتون چقدره؟
يحيي گفت: حدود سيصد هزار تومن
گفت: براي شروع يه زندگي كمه
يحيي گفت: ولي من كسايي رو ميشناسم كه با كمتر از اين هم دارن زندگي ميكنن
حرير گفت: من كه اصلا نميتونم با همچين پولي زندگي كنم
يحيي پرسيد: نامزد شما چيكارس؟
حرير گفت: تو مجتمع پايتخت مغازه كامپيوتر فروشي داره.وضع مالياش بد نيست
يحيي گفت: كجاي پايتخت؟
حرير گفت: ميخواي بري سراغ شوهرم چي بهش بگي؟
يحيي خنديد و گفت: عذرخواهي ميكنم اگي ناراحت شديد
حرير گفت: اگي با هم فاميل شديم با همسر آينده من هم آشنا ميشين...
***
اين تماسهاي تلفني يك هفته ادامه يافت. يحيي كم كم به اين تلفنها عادت ميكرد. شنيدن صداي حرير به او آرامش ميداد. براي حرير هم اين مساله شبيه يك بازي شده بود. اما اين بازي به زودي به نقطه حساس خود ميرسيد. در يكي از همين تماسهاي تلفني يحيي قاطعانه خطاب به حرير گفت: از شنيدن حرفاي شما درباره پارميدا كه عاشق من شده اشباع شدم. حالا هم اگي امكان ملاقات با اون برام وجود نداشته باشه ترجيح ميدم ديگه به تلفنهاي شما جواب ندم...
ادامه دارد...