اشاره:
در شماره قبل تا آنجا خوانديد كه بعد از رفتن يحيي حادق به كشور امارات جهت ساخت يك نماهنگ؛ همسرش نوشتن داستاني درباره زندگي مشترك خود و يحيي را آغاز ميكند. داستان تا آنجا پيش رفت كه بعد از ابراز علاقه هديه به برقراري رابطه عاطفي با يحيي، طي تماس تلفني با خانه يحيي حاذق، هديه زبانش بند ميآيد و نميتواند صحبت كند و به همين دليل گوشي را به خواهر خود حرير ميدهد. حرير با يحيي صحبت ميكند و به او ميگويد كه كار مهمي با او دارد و حالا ادامه ماجرا....
***
يحيي آن شب ميلي به خوردن شام نداشت. چند دقيقهاي تا ساعت ده شب مانده بود. پشت ميزش نشست و رايانهاش را روشن كرد. ابتدا به سراغ فايلهاي موسيقي خود رفت و روي آلبوم شب نيلوفري كليك كرد. آهنگ تحمل كن بود كه او ميشنيد: به من فرصت بده رنگين كمون شم/ از آغوش تو تا معراج پرواز/ حديث تازه عشق توام من/ به پايانم نبر از نو بياغاز ...
نويسنده يكي از دوستان گشتاسب بود كه به ديدن او آمده و اين كتاب را براي او هديه آورده بود. جواني هم سن و سال خود يحيي. براي يحيي جالب بود كه كسي بتواند كتابي به اين اندازه بنويسد
بعد كتاب داستاني را كه تازه خريده بود برداشت تا نگاهي به آن بيندازد. اسم كتاب « هيچ وقت نامزد نبوديم» بود و نوشته نويسندهاي به نام رضا استادي آن را نوشته بود كه يحيي تا پيش از آن كتابي از او نخوانده بود. گشتاسب كتاب را به او معرفي كرده بود. هميشه به او توصيه ميكرد تا براي موفقيت در كار ساخت نماهنگ و كليپ مطالعه زيادي در زمينه ادبيات داشته باشد، زيرا ادبيات تخيل او را قوي ميكند و اين كتاب هم يكي از توصيههاي تازه گشتاسب به او بود. داستان كتاب درباره زندگي دختر روزنامهنگاري به نام ستاره ميرافشار بود كه در فاصله سالهاي دهه شصت و هفتاد هجري شمسي شرايط خاصي را از سر ميگذراند و در ماجراهاي تاريخي اين دوره حضور مييابد و در زندگي شخصي خود دچار فراز و نشيبهاي متعددي ميشد. يحيي مطالعه كتاب را آغاز كرد. چشمي به كتاب داشت و چشم ديگر به تلفن. چند بار گوشي را برداشت تا از سالم بودن تلفن مطمئن شود. هر بار كه از آن سوي خط صداي بوق آزاد را ميشنيد، گوشي را ميگذاشت.
تا ساعت دوازده و نيم شب كه چراغهاي آشپزخانه خاموش شد، خواندن 22 صفحه از كتاب را تمام كرد. تلاش يحيي براي بيدار ماندن باعث سردرد او شده بود. حوصله خواندن كتاب را هم نداشت. دلشوره عجيبي به دل او افتاده بود. احساس خفقان ميكرد. به سمت پنجره رفت و آن را باز كرد. هواي تازهاي كه وارد اتاق شد حال او را بهتر كرد. وقتي دوباره بر روي صندلياش نشست، تلفن زنگ زد. هنوز زنگ اول به انتها نرسيده بود كه او گوشي را برداشت. در كمتر از يك ثانيه خواب از سرش پريد. همان صدايي كه اول شب به او سلام كرده بود باز هم به او سلام داد. با همان لحن اغواگرانه و جذابي كه يحيي به آن علاقمند شده بود.
خانه ساكت بود. پس از چند ثانيه در اتاق را بست و يك دور كليد را در قفل چرخاند و دوباره به پشت ميز كارش برگشت. حالا در اين سكوت او صداي ضربان قلب خودش را هم ميشنيد. با خودش گفت چقدر خوب است كه بين دهان و قلب او سي سانتيمتر فاصله است و صداي قلب او را خانم ملاحت نميشنود والا احتمالا بايد بابت اين ضربان شديد قلبش احساس خجالت ميكشيد.
حرير بعد از گرفتن شماره خانه يحيي گوشي را به دست هديه داده بود اما هديه كه در آن ساعت شب به يحيي زنگ زده بود تا با او گفت وگو كند نميدانست كه بايد چگونه مكالمه خود را آغاز كند؟ كمتر از يك دقيقه بعد از آغاز مكالمه نيمه شب هديه در ابتداي مكالمه دچار لكنت شد. حرير كه وضعيت خواهرش را ديد، گوشي تلفن را از او گرفت تا مكالمه را ادامه دهد. او در زمينه اين نوع تماسهاي تلفني دختري كاركشته بود. خوب ميدانست كه چگونه ميتواند يك مرد را به دام بيندازد و رابطهاي ساده را به ارتباطي عميق و تبديل كند. او علاوه بر تجربه طولاني مزاحمتهاي تلفني در دوران دبيرستان؛ در مدت فعاليت در دفتر آژانس هواپيمايي برادرش هم به خوبي شيوههاي ارتباط بر قرار كردن را ياد گرفته بود . زماني كه در آژانس كار ميكرد بارها مهارتهاي زنانه خود را به كار گرفته بود تا مشتريان زيادي را جذب كند. مشترياني كه هرچه تعداد آنها بالاتر ميرفت، باعث ميشد تعداد بليتهاي صادر شده براي مسافران از سوي حرير هم افزايش پيدا كند و اين افزايش مسافر در كار آژانسهاي هواپيمايي هميشه اعتبار زيادي براي يك كارمند بود. زيرا در اين شغل علاوه بر حقوق ثابتي كه هر كارمند دريافت ميكند؛ بخش عمدهاي از درآمد يك كارمند آژانس از محل پورسانتهايي حاصل ميشد كه بابت صدور بليتهاي هواپيما براي مشتريان به او داده ميشود. او بر اساس اين تجربه ابتدا بايد وانمود ميكرد كه براي يحيي احترام قائل است و بعد بايد خود را زني با حجب و حيا نشان ميداد كه به دليل خاص بودن اين مورد چنين شيوهاي را براي برقراري ارتباط انتخاب كرده است. او آن شب مكالمه دوباره خود با يحيي را اينگونه آغاز كرد: به جا آوردين يا خودمو دوباره معرفي كنم؟
يحيي لبخندي زد و گفت: تا آخر عمر هم شما رو فراموش نميكنم
حرير خنديد و گفت: هوش شما قابل تحسينه
خنده او به اين مساله بود كه يحيي نتوانست تشخيص دهد كه براي چند لحظه جاي او و هديه عوض شده بود. يحيي از حرير پرسيد: كسي تو خونه متوجه اين تماس تلفني نشده؟
حرير گفت: امشب دوباره حال مادر بزرگم بد شد و مادرم رفت خونه مامان بزرگ. بابام هم امروز عصر رفت كاشان
يحيي پرسيد: حال مادر پدرتون هم بد شده؟
حرير دوباره خنده مليحي كرد و گفت: پدرم تاجر فرشه. رفته براي خريد چند تا فرشي كه سفارش بافت داده بود براي صادرات
يحيي براي رفع كنجكاوي خود به دنبال دريافت اطلاعات مختلفي بود اما سوال مهمتر اين بود كه زني كه خود را خانم ملاحت معرفي كرده بود براي چه كاري با او تماس گرفته است؟ وقتي اين سوال را پرسيد خانم ملاحت به او گفت: من عادت ندارم زياد پرچونگي كنم. من از طرف خانمي كه شما هم اونو ميشناسيد ماموريت دارم از شما خواستگاري كنم
يحيي پرسيد: ميتونم بپرسم شما كي هستيد؟
حرير گفت: يكبار كه گفتم؛ ملاحت هستم
يحيي گفت: ميدونم چي هستيد، ميخوام بدونم كي هستيد؟
حرير گفت: چه فرقي ميكنه؟ هر آدم ديگهاي ميتونست جاي من باشه
يحيي پرسيد: چرا اون خانم خودش زنگ نميزنه؟
حرير گفت: تا حالا كلمه « خجالت» به گوش شما خورده؟ هذه بعشقك حبيبي. اون عاشقته
يحيي گفت: به نظر شما اين شيوه مناسبي براي طرح پيشنهاد ازدواجه؟
حرير پاسخ داد: البته كه شيوه خوبي نيست؛ براي همين به من گفت از شما اجازه بگيرم و اگه موافق بوديد با پدر و مادرشون بيان خدمت شما و خانواده براي خواستگاري
يحيي از شنيدن اين حرف شوكه شد و گفت: واقعان؟
حرير گفت: چه اشكالي داره؟ كي گفته خواستگاري رفتن فقط براي مردهاست؟ بالاخره بايد اين رسم و رسوم سنتي رو يك جايي كنار بذاريم.
حرير لبخندي زد و شعر عربي را كه در آن لحظه به ذهنش رسيده بود براي يحيي خواند: ( الهوى يا حبيبيالهوىأسرار/حيرةوغيرةوشوقونار...) شعري كه معني آن به فارسي چنين بود: عزیزم ,عشق سرشار از ناگفتنی ها می باشد/ پریشانی و حسادت و دلتنگی و گرمی
يحيي پرسيد: اينكه خونديد شعر بود يا نثر؟
حرير گفت: يه ترانه عربي بود
يحيي پرسيد: از روي كتاب خونديد؟
حرير گفت: منو دست كم گرفتيد؟
يحيي پرسيد: عربيتون خوبه؟
حرير گفت: يه كم ضعيفتر از زبان مادريمه
يحيي پرسيد: كجا ياد گرفتيد؟
حرير گفت: تو امارات، وقتي اونجا زندگي و كار ميكردم. البته اينا مهم نيست، از بحث اصلي منحرف نشيم، اين شب جمعه خوبه؟
يحيي گفت: براي چي؟
حرير خنديد و گفت: براي خواستگاري از شما ديگه
يحيي به خنده افتاده بود. حرير با شنيدن صداي خنده او جملهاي را كه آماده كرده بود خطاب به او گفت: تصور كنيد شما چادر سرتون كنيد و چاي بياريد و اون خانم بخواد موقع برداشتن چاي به صورت شما نگاه كنه و بعد هول بشه و چاي بريزه...و بعد خودش خنديد و يحيي هم به حرف او خنديد.
چند دقيقه بعد كه هر دو خندههايشان تمام شده بود حرير گفت: جواب منو نميديد آقاي يحيي خان حاذق؟
يحيي گفت: شما چكاره اون خانم هستيد؟
حرير گفت: از دوستاي نزديكش
يحيي پرسيد: حالا چرا فكر كرديد من تصميم دارم ازدواج كنم؟
حرير گفت: نميخوايد بگيد كه تا آخر عمر قصد ازدواج نداريد؟
يحيي گفت: نه اما تا حالا بهش فكر نكردم
حرير گفت: از اين به بعد بايد فكر كنيد، خيلي هم جدي فكر كنيد. پدر شما تو سن و سال شما دو تا بچه داشت. ميدونيد چند سال از وقت ازدواج كردن شما گذشته؟
اطلاعات حرير درست بود. يوسف در بيست سالگي ازدواج كرده بود و تا بيست و چهار سالگي گيسو و فرهاد به دنيا آمده بودند. يحيي به حس اضطراب اوليه خود غلبه كرده بود و ميتوانست سوالهاي خود را جديتر بپرسد. او از حرير پرسيد: شما ظاهرا همه چيزو درباره من و خانوادهام ميدونيد؟
حرير گفت: اينا رو دوستم بهم گفته
يحيي گفت: اين دوست شما اسم نداره
حرير پاسخ داد: هرچي كه دوست داريد ميتونيد صداش كنيد.
يحيي گفت: ميتونم از همين الان به اسم واقعيش صداش كنم؟
حرير گفت: مگه ميدونيد؟
يحيي گفت: ميتونم حدس بزنم
حرير گفت: آفرين پسر خوب. ولي اين هوش و استعداد رو نگه دار براي مسابقه بيست سوالي شبكه پنج
حرير بعد از لحظهاي مكث نام يكي از دوستانش را به خاطر آورد و گفت: اسمش پارميداست.
يحيي گفت: اين اسم براي دختره يا پسر؟
حرير گفت: هيچ كدوم، اسم عمه مجرده منه
پارميدا از دوستان دوره دبيرستان حرير بود كه اوضاع و احوال اخلاقي خوبي نداشت. حرير انتظار سوالهاي يحيي را نداشت. به همين دليل پيش از آنكه او سوال ديگري بپرسد گفت: دختري كه شما رو دوست داره؛ تا حالا بيشتر از ده تا خواستگارش رو رد كرده
يحيي گفت: از كجا معلوم من پارميدا رو دوست داشته باشم و ازش خوشم بياد؟
حرير گفت: براي پارميدا خيليها سر و دست ميشكستن. اين براي پسند كردن شما كافي نيست؟
يحيي گفت: شايد معيارهاي من با اون خواستگارها تفاوت داشته باشه؟
حرير گفت: اون خواستگارها به اين خاطر براي پارميدا سر و دست ميشكستن كه همشون از زن زيبا و نجيب و خانوادهدار خوششون مياومد. شما از اين جور زنها بدتون مياد؟
يحيي مكثي كرد و گفت: بدم نميياد اما...
حرير با شيطنت گفت: اما چي؟ پاي كس ديگهاي در ميونه؟
يحيي گفت: نه ولي من بايد بدونم اون خانم كيه؟
حرير گفت: از نزديكان شماست.
يحيي در لحظهاي تلاش كرد تمام نزديكان خود كه چنين خصوصياتي داشتند را در ذهن مرور كند اما شخص خاصي را به خاطر نياورد. به همين دليل پرسيد: يعني من و پارميدا همديگه رو ديديم؟
گفت: سالها قبل همديگه رو ديديد. از همون زمان عاشق شما شده
حرير با چنان اعتماد به نفسي سخن ميگفت كه يحيي نميتوانست لحظهاي در جدي بودن اين ماجرا ترديد كند. حرير در آن شب بيشترين استفاده را از مكثهاي يحيي كرد. هر بار او سكوت ميكرد حرير حرف تازهاي ميزد. در زماني كه ذهن يحيي درگير پيدا كردن پارميدا در ميان چهرههاي آشناي خانوادگي و دوستانه بود، حرير به او گفت: پارمي الان حدود نوزده سالشه. خانواده خوبي داره... خيليها دوست داشتن جاي شما باشن...براي همه خواستگارهاي اون اين سوال پيش اومده كه اون چه كسي رو دوست داره كه همه خواستگارهاشو رد كرده... مطمئن باش هيچ زني مثل اون نميتونه شما رو خوشبخت كنه
يحيي در زير اين بمباران سوالهاي مختلف پرسيد: يعني با يكبار ديدن عاشق من شده؟
حرير پاسخ داد: البته از من خواست اطلاعاتي هم درباره شما بهش بدم. راستي الان شغل شما چيه؟
يحيي گفت: كارخونه بسته بندي دارم
حرير پرسيد: چي بسته بندي ميكنيد؟
يحيي گفت: افغاني! و خودش به حرفي كه زده بود خنديد. يحيي شوخي را آغاز كرده بود و اين باز هم فرصت خوبي براي حرير بود تا صميميت خود را با او بيشتر كند. به همين دليل خطاب به يحيي گفت: ه ه ه ه شما هميشه اينقدر بامزه هستيد؟
يحيي گفت: من رييس جمهور هم كه باشم بعد از ازدواج با پارميدا از شغلم استعفاء ميدم. فكر ميكنم وقتي زني عاشق من ميشه بايد خرج منو هم بده.
حرير گفت: البته پدرش ميتونه موقعيت خوبي براي پيشرفت شما فراهم كنه اما بهتره شما هم از خودتون چيزي نشون بديد
يحيي احساس ميكرد دختري كه خود را خانم ملاحت معرفي كرده بود از سوي هنگامه تماس گرفته و همه اينها براي سنجيدن اوست. شايد هنگامه اين شيوه غير متعارف را انتخاب كرده بود تا او را بيشتر بشناسد. اين مكالمه تلفني آن شب تا اذان صبح طول كشيد. سه كوچه پايينتر از كوچهاي كه خانه يحيي در آن قرار داشت مسجدي بود كه يحيي هر روز با صداي اذان آن از خواب بلند ميشد. گوشهاي حساس حرير آن شب اين صدا را از پشت تلفن شنيد و خطاب به يحيي گفت: اونقدر جواب منو نداديد كه اذان شد. و بعد از مكث كوتاهي پرسيد: راستي شما كه اهل نماز خوندن هستيد؟
يحيي گفت: نمازهاي واجبمو ميخونم و بعد از حرير پرسيد: نزديكاي شما مسجد نيست؟
حرير گفت: نزديكاي ما يه مسجد بزرگ تو ميدون تجريش هست
يحيي پرسيد: كجا زندگي ميكنيد خانم ملاحت؟
حرير گفت: خيابون مقدس اردبيلي
حرير ديگر رمقي براي حرف زدن نداشت. او خطاب به يحيي گفت: سر نماز براي من هم دعا كنيد
يحيي پرسيد: مشكلات شما با دعاي من حل ميشه؟
حرير خميازهاي كشيد و گفت: مشكل مهم من متقاعد كردن شما براي پاسخ به سوالائيه كه هيچ علاقهاي به پاسخ دادن به اونها نداريد... خدا از اين دوست من نگذره كه منو به اين روز انداخت... ميدونم آخرش شما دوتا با هم ازدواج ميكنيد و ميريد سر زندگيتون و منم فراموش ميكنيد... انگار نه انگار كه براي به هم رسوندن شما اين همه زحمت كشيدم...
يحيي چيزي نگفت و حرير بعد از مكثي كوتاه پرسيد: فردا زنگ بزنم براي جواب گرفتن؟
يحيي گفت: به نظر شما يك روز براي فكر كردن به اين پيشنهاد كافيه
حرير گفت: عشق چيزيه كه در يك لحظه اتفاق ميافته و يك عمر ادامه پيدا ميكنه. تا حالا اين جمله رو شنيده بوديد؟
ادامه دارد...