تنها دو قسمت دیگر تا پایان داستان ویرانی باقی مانده است. قسمت 27 که در شماره اول آذر می خوانید و قسمت 28 که در شماره پانزده آذر خواهید خواند. اگر بدی یا خوبی از ما دیدید حلال کنید. من رفتم. امیدوارم باز هم برگردم و با شما باشم. اما در این دو قسمت آخر شما با وقایع و ماجراهای عجیب و غریبی مواجه خواهید شد. در همین قسمت 27 هدیه وارد ماجرا می شود و یک آرتیست بازی حسابی راه می اندازد. فعلا بخشی از این داستان این قسمت را بخوانید تا در زمان انتشار مجله متن کامل آن را بخوانید.
***
هديه گفت: از قديم گفتن يك زن اولين كسيه كه از خيانت شوهرش با خبر ميشوه اما يك مرد آخرين نفريه كه از خيانت زنش با خبر ميشه
يحيي سرش را به هديه نزديك كرد و گفت: معني اين حرف چيه؟ تو هنوز سر مساله خواستگاري از دست من ناراحتي؟
هديه گفت: فكر كردي ميخوام تلافي كنم؟
يحيي گفت: فكر نميكنم. مطئنم
هديه به يحيي نگاه كرد و گفت: تو نميتوني با حرير زندگي كني. اون دلش جاي ديگهايه. بهتره همين الان پاي خودت رو از اين ماجرا بكشي بيرون
يحيي از شنيدن اين حرف رنگش پريد. او انتظار شنيدن چنين حرفي را از خواهر زنش نداشت. او از روي صندلي بلند شد اما هديه گوشه پيراهن او را گرفت و يحيي را روي صندلي نشاند. هديه حرفش را ادامه داد و گفت: طلاقش بده. اگي الان اين كار رو بكني نصف مهريه تعلق ميگيره. 55 سكه هم كه چيزي نيست
يحيي خطاب به هديه گفت: همين الان زنگ ميزنم به مادرت تا تكليف اين چرت و پرتهايي كه داري ميگي معلوم بشه
يحيي تلفن همراه خود را درآورد اما هديه تلفن را از دست او كشيد و گفت: آقاي عاشق پيشه! به حرفام تا آخر گوش بده بعد هر كاري خواستي بكن
نفس يحيي به شماره افتاده بود. او خطاب به هديه گفت: من باورم نميشه. اين بازي جديدته
هديه گفت: حتي اگي بازي هم باشه بايد تا آخر گوش بدي
يحيي به شدت خودش را كنترل ميكرد تا صدايش بلند نشود. او به هديه گفت: اگي دلش با آدم ديگهاي بوده چرا با من سر سفره عقد نشسته؟
هديه لحظهاي سكوت كرد و گفت: حرير خواهر منه اما اون يه زبالهست. بايد ساعت نه شب بذاريش پشت در تا آشغالي اونو ببره
يحيي احساس ميكرد به شدت سنگين شده و زميني كه زير پاي او بود، او را با همه آن وزن ميبلعد. يحيي حتي نميخواست باور كند كه اشتباه كرده است. او به حرير گفت: اين آدمي رو كه ميگي تو زندگي حرير بوده كي هست؟
هديه سكوت كرد. او نميدانست آيا بايد به يحيي بگويد كه عكسي از همسر او را به همراه مردي غريبه در پارك آبي دبي ديده يا نه؟ هر كلامي كه هديه به يحيي ميگفت ميتوانست باعث بروز يك فاجعه شود و اين جوان هنرمندي را كه مقابل او نشسته بود، چند روز بعد به سوژه صفحه حوادث روزنامهها تبديل كند. يحيي دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت: اين آدمي رو كه ميگي تو زندگي حرير بوده كي هست؟
هديه گفت: آيت... آيت رضايي. البته بهش حاج آقا هم ميگن