دوازده ساعت پيش بود كه حبيبه هنگام خوردن كوكو سبزي بر سر ميز شام، لرزش كوتاه تلفن همراهش را در جيب شلواري كه به تن داشت احساس كرد. در آن ساعت از شب هر كس كاري با او داشت با خانه آنها تماس ميگرفت. هنوز دو هفته از خريدن اين تلفن همراه نگذشته بود و خيلي از دوستان او هم كه شمارهاش را داشتند، هنوز صاحب موبايل نشده بودند تا بتوانند براي او پيام كوتاه ارسال كنند. در دو هفته گذشته تنها چهار نفر براي او پيام كوتاه ارسال كرده بودند كه بيشترين پيام كوتاه ارسالي هم مربوط به «نفيسه» بود. نفيسه وكيل سي و سه سالهاي بود كه از شش ماه قبل به درخواست او پيگيري پرونده «تيرداد» پسر عمه حبيبه را برعهده گرفته و اميدوار بود بتواند به عنوان سومين وكيل اين پرونده، با تبرئه تيرداد امكان آزادي او از زندان را فراهم كند. حبيبه ميدانست خواندن پيام كوتاهي كه ممكن بود از طرف نفيسه ارسال شده باشد، ممكن است او را آنقدر هيجانزده كند تا پدر و مادرش كه همراه او بر سر ميز شام نشسته بودند، از مهمترين راز زندگي او باخبر شوند. به همين خاطر بعد از آنكه چهار لقمه ديگر هم در دهان گذاشت و مانند هميشه دو ليوان شربت هم بعد از غذا خورد، بشقاب خود را برداشت و بعد از گذاشتن آن در ظرفشويي، از مادرش تشكر كرد و به سمت راه پلهاي به راه افتاد كه طبقه همكف خانه را به بخش دوبلكس و جايي كه اتاق او در آن قرار داشت، ميرساند.
وقتي به صفحه نمايشگر تلفن همراهش نگاه كرد، بدون معطلي دكمه سبز رنگي را فشار داد كه به او اين امكان را ميداد تا پيام ارسال شده را مطالعه كند. متن پيام اين بود: «تيرداد فردا شب از زندان آزاد ميشود. امروز قاضي پرونده حكم به تبرئه او داد و تو بايد خوشحال باشي كه عشق اول و آخر زندگي ات ديگر هيچ سوءسابقهاي نخواهد داشت». تلفن همراه در دستان حبيبه جوري ميلرزيد كه انگار لرزاننده موبايل قدرتي چند برابر پيدا كرده بود. دوست داشت از شدت خوشحالي گريه كند و فرياد بزند اما ميدانست تا چند دقيقه ديگر مادرش او را صدا خواهد كرد تا براي تماشاي سريال طنز به طبقه همكف خانه بيايد. دختر جوان براي اينكه از درستي خبر كاملا مطمئن شود، با فشار دادن دكمه سمت راست تلفن همراه خود و انتخاب گزينه تماس با ارسالكننده پيام كوتاه، با نفيسه تماس گرفت. كمتر از يك دقيقه بعد، چند كيلومتر دورتر از خانه حبيبه و در يكي از شهركهاي نوساز اطراف شهر، نفيسه كه در حال صرف شام با همسرش بود، با ديدن نام «حبيبه» بر روي صفحه تلفن همراه خود، بلافاصله دكمه پاسخگويي را فشار داد و با لبخندي كه داشت صحبتي كه با همسرش آغاز كرده بود را نيمه تمام گذاشت تا به مشتري سمج و پيگير خود بگويد كه فردا شب، نامزدش آزاد خواهد شد و ديگر نياز نيست تا او هر روز با تماس يا مراجعه به دادگاه و زندان شهر، منتظر اين خبر خوشحالكننده باشد. نفيسه توضيحات ديگر را به فردا موكول كرد و حبيبه هم خيلي زود به طبقه همكف آمد و بعد از ريختن سه استكان چاي خوش رنگ، به سمت پدر و مادرش رفت تا لذت ديدن سريال شبانه تلويزيون «بدون شرح»را براي خانوادهاش شيرينتر كند. آن شب پدر و مادرش او را شادتر و خوشحالتر از هر شب ديگري ميديدند. به كوچكترين شيرين كاري هنرپيشهها چنان ميخنديد كه پدر و مادرش هم از خنده او ميخنديدند. بعد از پايان سريال، مادر كه تا آن زمان دخترش را اينطور هيجان زده نديده بود، مطمئن شد دخترش در اثر گرم و سرد شدن هوا بيمار شده و احتمالا فردا در خانه بستري خواهد شد. حبيبه آن شب تا صبح نخوابيد و بعد از آنكه صد ركعت نماز شكري كه نذر كرده بود را بجا آورد؛ هر چند دقيقه يكبار پيامي را كه از طرف نفيسه ارسال شده بود را خواند تا مطمئن شود اين پيام و خوشحالي او بخشي از واقعيتي بوده كه او بيش از يك سال در انتظارش بوده است.
صبح روز بعد، وقتي چشمهايش در مقابل شدت تابش نور آفتابي كه از پنجره به داخل اتاق ميتابيد تسليم شد، بار ديگر آخرين پيام كوتاه رسيده در تلفن همراهش را ديد و نفس راحتي كشيد. پس از آن نگاهش به درخت نخلي افتاد كه از سالها قبل با بزرگ شدن او رشد كرده و حالا ارتفاع آن از پنجره اتاق نيز بيشتر شده و شاخههاي آن به پشت بام خانه پدري رسيده بود. او نوزده سال پيش در همين خانه به دنيا آمده بود. خانهاي كوچك با چند درخت نخل كه در طول اين سالها، با بهتر شدن وضعيت مالي پدر و قد كشيدن نخلها، روز به روز چهره بهتري به خود گرفته بودند و حالا يكي از خانههاي آبرومند و زيباي محله آنها بود. محلهاي دريكي از شهرهاي استان كرمان او در طول نوزده سال گذشته به جز چند مسافرتي كه به همراه پدر و مادرش به تهران، كرمان و چند كشور حاشيه خليجفارس داشت هيچ گاه از شهرشان خارج نشده بود.
او در همين شهر درس خوانده بود و بعد از دوازده سال تحصيل، سال گذشته ديپلم خود را در رشته تجربي گرفته و مانند سه برادرش در شركتي كه آنها كار ميكردند، پيوسته بود اين شركت را چند سال قبل پدرش تاسيس كرد و با توليد ميوههايي مرغوب و صادر كردن آن به كشورهاي حاشيه خليج فارس، زندگي مرفهي را براي خانوادهاش در اين شهر كوچك و گرم فراهم كرده بود. حبيبه در همين شهر و در سال سوم دبيرستان عاشق پسر عمه خود تيرداد شده بود. اين رابطه عاشقانه چندي طول كشيده بود و تيرداد به خاطر ازدواج با حبيبه، پس از پايان تحصيل در دبيرستان به خدمت سربازي رفته بود تا هرچه زودتر بتواند زندگي خود با حبيبه را آغاز كند. همه چيز به خوبي پيش ميرفت اما چند ماه پيش از آنكه تيرداد ماجرا را با خانوادهاش در ميان بگذارد و مادرش را به خواستگاري دختر دايياش بفرستد، اتفاقي كه در اين شهر كوچك افتاد، زندگي او را نيز دگرگون كرد اگر در صبح يكي از روزهاي فروردين سال 1380، يكي از اهالي روستاهاي اطراف آن شهر، ظرف سنگي حجاري شدهاي را در آب به راه افتاده از بارندگي پيدا نميكرد، ديگر هيچ گاه افراد محلي با بيل و كلنگ به سراغ گورهاي چند هزار ساله اطراف شهر نميرفتند و ديگر هيچ وقت سر و كله دلالان عتيقه با كيفهاي سامسونت و دستههاي نامحدود چك پول در شهر پيدا نميشد تا با گفتن اين جمله به اهالي كه «خدا بعد از چند سال بيآبي گنجي ارزشمند به شما هديه داده»، آنها را تشويق به كندن زمين و پيدا كردن عتيقه كنند. همه اين ماجراها در مدتي كوتاه رخ داده بود و به فاصله چند ماه از كشف اولين شي عتيقه اين شهرستان كه تا سال گذشته يكي از دورترين و كويريترين مناطق دنيا محسوب ميشد، خيلي زود به يكي از بزرگترين بازارهاي خريد و فروش اشياي عتيقه در جهان تبديل شده بود تا اشياي پنج هزار ساله از اين شهر به خارج از آن ترانزيت شود. كافي بود چند ماه ديرتر اين اتفاق رخ دهد تا در همين فاصله، زندگي مشترك حبيبه و تيرداد هم شكل بگيرد، اما عجله براي به دست آوردن اشياي باستاني سه هزار ساله براي سربرآوردن در دل خاك، مسير زندگي تيرداد را نيز تغيير داده بود و او چند روز پس از پايان خدمت سربازي، با همراهي سه نفر از دوستانش به كمك سه خارجي آمد كه قصد داشتند به دنبال گنجي گرانبها بگردند. تا اين جاي كار هيچ مشكلي وجود نداشت و پايان دستگيري آنها ميتوانست به مجازاتي كوچك براي هر دو طرف منتهي شود اما كشف سه كيلو ترياك از محل اقامت آن خارجيها، پرونده ديگري را باز كرده بود و در اين پرونده تيرداد كه برخلاف دوستانش موفق به فرار نشده بود، به عنوان تنها متهم پرونده راهي زندان شده بود.
حالا عقربههاي ساعت و برگههاي تقويم آنقدر چرخيده و ورق خورده بودند كه هفته به ماه و ماه به فصل و فصل به سال برسد و بعد از گذشت بيش از يك سال، با تلاشهاي وكيل سوم، تيرداد حكم بيگناهي خود را دريافت كند و از زندان آزاد شود. شايد اگر تلاشهاي حبيبه نبود، تيرداد هيچ گاه از زندان رهايي پيدا نميكرد و مجبور بود تا مدتي نامعلوم همچنان در آن چهار ديواري محبوس بماند و خانوادهاش نيز غيبت او را از پدر بيمارش به بهانه سفر به دبي براي كار تعبير كنند. در اين مدت حبيبه به دور از چشم خانواده خود و تيرداد، هر بار براي پرداخت دستمزد وكلاي او يكي از طلاهايش را با طلاهاي بدلي عوض كرده بود تا بالاخره توانسته بود با پرداخت دستمزدي پنج ميليون توماني به وكيلي كه به تازگي به همراه همسر پزشك خود به اين شهر آمده بود؛ تيرداد را از زندان خارج كند و پروندهاي براي دستگيري دوستان او باز كند.
تا آن صبح روز نيمه مرداد ماه سال 1380 حبيبه به خاطر نداشت كه به آن اندازه در زندگي خود احساس كسالت كرده باشد، حتي روزهاي درس و مدرسه كه او اغلب به سختي آنها را سپري ميكرد و در شبهاي امتحان تا اين اندازه كسل نبود. صبح ديرتر از روزهاي قبل از خواب بيدار شده و به مادرش گفته بود امروز كسالت دارد و نميتواند آنها را در رفتن به مزرعه همراهي كند. چند روزي بود كه اعضاي خانواده پذيراي مهندساني بودند كه از تهران براي نصب سيستم آبياري قطرهاي به مزرعه پدر حبيبه آمده بودند. حبيبه بعد از آنكه ساعت ده صبح با زنگ تلفن مادرش از خواب بيدار شد، چند دقيقهاي در رختخواب غلت زد. مدتها بود براي رسيدن به چنين روزي انتظار ميكشيد. حالا به جاي اضطرابي كه از شب گذشته دچارش شده بود، احساسي شيرين داشت. حس ميكرد همه آن يكسال انتظار براي آزادي تيرداد به اندازه امروز سخت و ملالآور نبوده است. انتظار مانند بيماري سختي در اين چند ساعت در بدنش جا خوش كرده بود و قصد خروج نداشت و حالا خروج ذره ذره آن عذابش ميداد وامشب قرار بود تيرداد از زندان آزاد شود و سرنوشت ديگري براي او و اين پسرعمه رقم بخورد.
براي گذراندن وقت ابتدا به آشپزخانه رفت تا صبحانه بخورد، اما نه نان تازه محلي كه بوي سبزي تازه ميداد و نه خرماهاي درشتي كه مانند روزهاي قبل بر سر ميز صبحانه بود، نتوانست در حبيبه شوقي براي خوردن صبحانه ايجاد كند. فقط تكهاي نان را ريزريز كرد تا بعد آن را داخل بشقابي بريزد و بعد از جمع كردن ميز صبحانه، آنها را در باغچه پشت خانه خالي كند تا خوراك پرندگان شود. عقربههاي ساعت تا رسيدن به عدد يك بعدازظهر به سختي و آرامي سپري شدند. در اين فاصله حبيبه كانالهاي ماهواره را يكي يكي جست و جو كرد تا شايد جايي در آن سوي دنيا يكي از فرستندههاي تلويزيوني چيزي پخش كند كه از اضطراب او كم كند. ساعتي هم مجلههاي كشاورزي را ورق زد اما آنقدر اضطراب داشت كه نميتوانست ذهنش را براي خواندن كلمهها متمركز كند. حتي تلاش كرد تا هر كلمه را حرف به حرف بخواند اما فايده نداشت. انگار امروز قرار نبود كاري به جز انتظار براي آزادي تيرداد بكند و همين انتظار بود كه فكرهاي عجيب و غريبي را در ذهن او شكل ميداد.
ميترسيد تيرداد در زندان معتاد يا به دليل استفاده از سرنگ آلوده به بيماري ايدز مبتلا شده باشد. اين اضطرابي بود كه هميشه با آن درگير بود. مطالبي كه در مجلات خانوادگي خوانده بود به او ياد داده بود كه زندان هميشه آغاز خيلي از مشكلات و خلافهاي ريز و درشت است اما ميدانست در اين مدت تيرداد با كتابهايي كه حبيبه برايش برده بود، بيكار نبوده است. براي رهايي از همين فكرها بود كه سراغ كمد لباسهايش رفت و با بيرون ريختن لباسها، ابتدا همه آنها را يكبار به تن كرد و بعد مرتب كرد و در كمد چيد. كمد لباسهاي حبيبه محلي بود كه علاوه بر نگهداري از لباسهاي اين دختر جوان، مكاني مخفيانه براي نگهداري از هداياي پسرعمهاش نيز بود. در ته كمد، با استفاده از چاقويي نوك تيز ميشد تكهاي چوب را كند و در زير آن هرآنچه را كه حبيبه ميخواست پنهان كند، ديد. در اين چند سال حبيبه از ميان هداياي مختلف تيرداد تنها توانسته بود يك چوب لباسي فانتزي او را كه شبيه عروسك بود در اتاقش بگذارد. بعد از همه اين كارها به حياط رفت تا لباسهايي را كه مادر صبح در حياط پهن كرده بود، جمعآوري كند. هواي شهر در آن عصر مرداد ماه خنك بود و اين مسئله نشانهاي براي نگراني حبيبه بود. ميدانست در اين فصل خرماپزان اين هواي خنك نشانه خوبي نيست و ميتواند محصول خرماي مزارع و باغهاي پدر را با تهديد مواجه كند. وقتي بار ديگر به ساعت رولكس خود نگاه كرد، دو ساعت تا زمان آزادي تيرداد باقي مانده بود. حالا بايد به هر سختي كه بود، اين دو ساعت را هم تحمل ميكرد. چند تماس تلفني، درست كردن شربت براي پدر و مادري كه تا چند ساعت ديگر به خانه ميآمدند، واكس زدن كفشها و كشيدن جاروبرقي در داخل اتومبيل دووي سفيد رنگي كه هديه تولد او براي 18 سالگي بود، بخشي از وقت او را گرفت. هر چه ساعت به عدد 19 نزديكتر ميشد، انگار زمان در يك سراشيبي ميافتاد و عقربههاي ساعت با سرعت بيشتري به دنبال هم ميدويدند. حالا حس ميكرد حتي زماني مناسب براي لباس پوشيدن و رفتن به مقابل زندان ندارد. با خودش گفت بايد عجله كند و پيش از رسيدن پدر و مادرش خانه را ترك كند تا با سوالهاي آنها مواجه نشود. خيلي زود حاضر شد و راه افتاد و مسير منتهي به خيابان را در پيش گرفت كه او را به زندان شهر ميرساند. وقتي از دور آنتن بلند زندان را ديد از خودش پرسيد: تا به حال چند بار اين مسير را طي كرده بود؟ او پاسخي براي اين سوال نداشت اما مطمئن بود اين آخرين باري است كه اين آنتن را ميبيند. آنتني كه او بارها در خوابها و كابوسهاي خود ديده بود كه تيرداد را از آن آويزان كردهاند. برج و باروي بزرگ و ديوارهاي خاكستري كه در هر چهار گوشه آن سكويي بزرگ قرار گرفته بود، تصوير ديگري بود كه او از زندان به ياد داشت. ديوارهاي خاكستري كه حتي تصاوير شاد، منظرههاي دلنواز كوه، جنگل، ابر، بركه و آهو كه بر روي آن نقاشي شده بود، چيزي از فضاي سرد و مرده آن كم نميكرد. همه اين تصاوير را وقتي كه باك اتومبيل دووي سفيد رنگ خود را از بنزين پر ميكرد به ياد آورد. مدتها به انتظار روزي نشسته بود كه در آهني زندان كه بر روي آن نقش يك ترازو شكل گرفته باز شود و ترازوي آهني روي آن به دو نيم تقسيم شود و تيرداد در پيادهروي مقابل زندان قرار بگيرد.
دفتر نفيسه درست روبروي زندان قرار داشت اما چراغ دفتر خاموش بود و حبيبه ميتوانست به سادگي تصور كند كه دوست او الان داخل آشپزخانه خانهاش در حال پخت غذايي خارجي براي همسرش است!
دقايقي مانده به ساعت هفت، حبيبه براي آخرين بار خود را در آيينه اتومبيل نگاه كرد همچنان زرد بود، به خودش ميگفت اگر تيرداد آزاد نشود، چه؟ ساعت 19 در زندان باز شد و به فاصله چند ثانيه بعد از خروج جواني لاغراندام و بلند قد، با صدايي گوشخراش بسته شد. آن سوي خيابان كم عرض مقابل زندان، در اتومبيلي سفيد رنگ باز شد و دختري جوان با لبخندي شيرين پياده شد تا از فردي كه او را عاشقانه دوست داشت استقبال كند. در نگاه اول تلاش كرد تا در آفتاب كم رمق عصر تيرداد را به دقت ببيند. موهاي مرد جوان كوتاه شده بود اما اين مسئله چيزي از زيبايي و جذابيت چهرهاش كه او را به هنرپيشهها شبيه ميكرد كم نكرده بود. هر دو با شرمي عاشقانه به هم نگاه ميكردند. حبيبه تنها توانست يك جمله بگويد: «ببخش كه همه شهر رو براي استقبال از تو بسيج نكردم پسرعمه.»